فضل الله مهتدى
28
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى )
كاشته ، بخورد . . . ! » . « 1 » در ميان اصحاب عبدالبهاء دو نفر هندى بودند كه يكى از آنها خسرو نام داشت : « خسرو زرنگ بود ، كار خريد در خانه به دست او سپرده شد . . . چشمش پاك نبود ، گاهى كه در ميان مهمانان ايرانى دوشيزهاى زيبا و يا زن شوهردار بامزهاى مىديد ، با آنها ور مىرفت ، آن بيچارهها هم دم نمىزدند . . . » . « 2 » خسرو حتى در حضور عموم با دختران لاس مىزد ، او در يك شب مهمانى كه ميرزا رضاخان افشار هم بود با « دختركى سبزه و بانمك كه فاطمه نام داشت » ور مىرفت . « خسرو بىآنكه پروايى داشته باشد خود را به فاطمه مىمالد و چشمش كلاپيسه ! مىشود . . . من دلتنگ شدم كه چرا اين پيشامد را يك نفر ببيند كه بهائى نيست ؟ اگر بهائى باشد باكى نيست ! هنگام شب كه تنها با عبدالبهاء از مسافرخانهى آمريكايىها به خانه بازمىگشتيم ، براى آنكه آبروى بهائىگرى نرود ، گزارش آن را به عبدالبهاء دادم ، همه را شنيده و هيچ نگفت . » ولى عبدالبهاء بعدها به من گفت : « مىخواهم اين را همه بدانند كه اگر كسى از كمترين چاكران ما بدگويى كند ، به ما برمىخورد . . . ! » « 3 » و اين يكى ديگر از مبلغين است كه به نام تعليم كتاب « اقدس » به زن شوهردارى خيانت مىكند : « . . . يكى از مبلغان اين طايفه آشچى نام ، به يكى از خانمهاى بهائى ، كتاب اقدس كه نوشتهى بهاء است ، مىآموخت ، رفته رفته زن بيچاره را فريب داد و گفت : فرمودهاند رفعالقلم - در اين روز به پاى كسى چيزى نمىنويسند - و آرزويش اين بود كه با او يار و همخواب شود . روزها اين چنين بودند تا روزى كه شوهر ناگهان به خانه آمد و آن دو را در يك بستر ديد ، هياهو و داد و فرياد به راه انداخت ، كار به محفل روحانى كشيد ، بيچاره زن رسوا شد و خودكشى كرد و پروندهى آنها در
--> ( 1 ) . همان ، ص 45 . ( 2 ) . همان ، ص 124 ( 3 ) . همان ، ص 125